چراغی در افق ( فریدون مشیری )
به پیش روی من ، تا چشم یاری میکند ، دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا ، دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست!
خروش موج با من میکند نجوا :
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین بر کنم نیست
امید آن که جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 11:17 توسط امیرحسین
|
آخرین سفرنامه باران این است که زمین چرکین است....