ستايش (نهج البلاغه)

آن كسي را مي ستايم كه ستايش گويندگان ، تا آخرين حد مبالغه ، وصف كمالش را كفايت نكند و روزي خوران از شمردن نعمت بي پايانش عاجز باشند، و هر چه بكوشند،يك از هزار آن را سپاس نتوانند. صفات كمالش را حدي نيست تا بتوان به ميزان آن پي برد، و نام هاي دلاويزش آنچنان بززگ و پاك باشد كه در محدوده لغات نمي گنجد.

مرگ روز (ه.ا.سايه)

مي رفت افتاب و ، و به دنبال مي كشيد دامن ز دست كشته خود؛

روز نيمه جان خونين فتاده روز از آن تيغ خون فشان در خاك مي تپيد

و پي يار مي خزيد خنديد آفتاب كه : اين اشك و آه چيست؟

خوش باش روز غمزده! هنگام رفتن است

چون من بخندخرم و خوش ، اين چه شيون است؟

ما هر دو مي رويم دگر جاي شكوه نيست!

ناليد روز خسته كه: اي پادشاه نور! 
 شادي از آن تست، نه از آن من ،

بلي ما هر دو مي رو يم از اين رهگذر، ولي تو مي روي به حجله و من مي روم به گور!