مردی ست می سراید (شفیعی)
تیر تبار تهمت هر سو روان به سویش
ای دلقکان تاریخ! مشاطگان ابلیس!
کامروز می هراسید ز آواز گرم پویش
سرخیل عاشقانش خواهید یود فردا
روزی که گل برآید از باغ آرزویش
خاشاک چشم اویید ، امروز و ، روز دیگر
همچون خسی بر امواج ، در جوی جست و جویش
ماییم چون غباران ، در چار چار باران
و او بر شکوه کوهی بنشسته بر سکویش


آخرین سفرنامه باران این است که زمین چرکین است....